Zehnepoch's Blog

مه 10, 2011

با ارزش …

دسته‌بندی شده در: واق واق ذهن پوچ — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 2:24 ب.ظ.

کپکم که میشی کپک پنیر فرانسوی شو

ژانویه 2, 2011

فانتزی یا زند..ا..نی

دسته‌بندی شده در: واق واق ذهن پوچ — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 10:01 ق.ظ.

وقتی فانتزی بادمجان ریشه های شهوتت را سلاخی میکند شیشه نوشابه در فانتزی بادمجانت میرقصد و همه ی ما زندانیم .
کمی تفکر کن این هم یک موردش است.

دسامبر 14, 2010

کافه تریای آزادی

دسته‌بندی شده در: واق واق ذهن پوچ,شرح حال بلاد ج.....ا — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 1:53 ب.ظ.

در کافه تریای آزادی نشسته بودم شخصی را دیدم که هنوز در تصور این بود که خاتمی رئیس جمهور است ,ساعت دستش سالهاست یخ زده گویی ,تقویمش روزها را نمیشمارد پهنای سبیلش بر پیکره ی ذهنش گره خورده بلندی موهایش فاصله ذهن تا دهانش را کم میکند عینک ته استکانیش از خطها معنی میگیرد دستهای لرزانش نشان صدای رسایش است که نشنیده باقی مانده اونم همانند من همانند همه ی بچه های کافه تریای آزادی یک هدف را دارد اما کاش روزی لاک پشتش را بفروشد

دسامبر 10, 2010

تعریف ساده از مرگ

دسته‌بندی شده در: واق واق ذهن پوچ — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 11:12 ب.ظ.

چشمهایم را باز کردم و چشمهایم را بسته دیدم به همین راحتی راحتی

نوامبر 3, 2010

بی محتوی

دسته‌بندی شده در: شرح حال اتفاقات بر من رفته — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 12:09 ب.ظ.

ژانر خوابهایم نیز تکراری شده .

اکتبر 24, 2010

بی اعتمادی پلاس پلاس

دسته‌بندی شده در: واق واق ذهن پوچ,پر..یود مغزم — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 7:13 ب.ظ.

اینروزا دیگه پشه هام با ….ک…اند…و..م.. نیش میزنند.

اکتبر 23, 2010

+ هم به – میگراید

دسته‌بندی شده در: واق واق ذهن پوچ,پر..یود مغزم — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 9:16 ب.ظ.

در خشکسالی مثبت اندیشی به باران کردیم سیل بردمان

اکتبر 21, 2010

نقل قول با فکر (Supernatural)

دسته‌بندی شده در: نقل قول با فکر — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 10:31 ب.ظ.

چاک : شکی نیست پایان ها همیشه سخت هستند , اما باز دوباره … هیچ چیزی همیشه واقعا تموم نمیشه نه؟

سریال ماوراءالطبيعه فصل پنج قسمت آخر

اکتبر 19, 2010

شهر عجیب من

دسته‌بندی شده در: شرح حال بلاد ج.....ا — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 9:00 ب.ظ.

آسفالتهای اینجا برروی زمین نیست بر دهان هاست.

کابلهای برق کار خود فراموش کرده و بر پاها وکمرها فرود می آیند.

سطل آشغالها هم مبهمند.

چراغها دیگر از دور چشمک نمیزنند نایی نمانده .

بچه ها از پی چیزی میدوند همه ی بچه ها میدوند انگار باید بدوند اونارو مجبور به دویدن کردند.

بنظر شهر چیزی میگوید اما شبیه صدای قاروقور شکم.

اما صدای خرناس شیطان بوضوح شنیده میشود. آرماگدون … آرماگدون …آرماگدون …………..

مردم شهر میدانند آنچه را که باید.

دیوارهای نامرئی , آدمهای خیلی خیلی مرئی , ترس بوضوح , وحشت فراوان , روزنامه های تاریک , پرانتزهای بی مطلب , خط کشی رو دیوار , تخته کلاس نشر عقاید, دیوار زندان یاد آور روزها , روزها یاد آور خاطرات درد , شبها خاطرات اندیشیدن , اندیشیدن به معنی اضافه کاری , کم اندیشیدن بسیار اضافه کاری , فرد بی اندیشه صاحب کار.

چه بی دلیل میرویم و تموم میشویم.

دلیلم را بده من دلایلم را میخواهم.

بی دلیل شاید به این معنی :

هشتادو یک تا نود میسازد آنچه را که باید


اکتبر 17, 2010

…ا….سپر..م… مغزی

دسته‌بندی شده در: شرح حال اتفاقات بر من رفته — توهم یک ذهن متورم پوچ @ 9:59 ب.ظ.

مثل ….ا…سپر…م… هی ساخته میشد هی دفع میشد. بیشتر اوغات بود . ….ا…سپر…م…. ذهنی من . هرکاری  میکردم نمیرفت تا اینکه زدم …بیض..ه…. مغزم رو ترکوندم !!! دیگه تولید نمیشه.

پ . ن : البته از دوستم که در ترکاندن …بیض..ه به من کمک کرد متشکرم.

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.